حسین قاسمزاده

کتاب موبایل
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

اینم یه سایت مفید و موثر برای کتاب موبایل:

http://downloadebook4mob.blogfa.com


 
comment نظرات ()

 
نیوتون بر متر مربع
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 
نیوتون بر متر مربع

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند 
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.  
...همه پنهان شدند الا نیوتون 
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین. 
 

…97, 98, 99.100. انشتین شمرد

.او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون  در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک) نیوتون بیرون( سک سک) 
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. 
..او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم. 
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست... 
..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه  ......... 
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم  پس پاسکال باید  بیرون بره (پاسکال سک سک)


 
comment نظرات ()

 
چند داستان آموزنده
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

     ١

خیلی کوچک و کم سن و سال بودم و با برادرم در حیاط کوچک خانه مایمان در حال بازی بودیم ...ناگهان مرغ و خروس ها که انگار از چیزی ترسیده بودند شروع به سرو صدا کردند....بعد از مدتی زمین زیر پایمان ناآرام شد و انگار از چیزی عصبانی است غریدن گرفت و ناگهان دهان باز کرد و هرچه را بر روی زمین بود بلعید...چشم هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم تنها صدای مهدی بود که در گوشم طنین انداز میشد که مهدیه کجایی؟

وقتی چشمانم را گشودم کنارم خانمی جوان و مهربان همراه همسرش بالای سرم بودند ..بعدها فهمیدم که زمین خشمگینانه لرزیده بود و همه چیز را ویران کرده بود ...من در حیاط بودم که از چشم کمک کنندگان جا نماندم و زود نجات پیدا کردم ! آن زن و مرد جوان در حال بازگشت از سفرشان بودند که سر راه با این حادثه رو برو شدند و به کمک ما آمدند...بعد از بهبودی خیلی بهانه مادر و پدرم را میگرفتم آنها هم جوانمردی کردند و دنبال خانواده ام هر جا را زیر پا گذاشتند اما ای کاش ان لطف را درحق من نمیکردند چون آنها با این کار خبر مرگ پدر و ماردم را به من دادند اما خبری از مهدی نبود از بابتی خوشحال بودم واز بابتی نگران! سال ها گذشت و من به امید زنده بودن مهدی زنده بودم، بزرگتر شدم .....زن و مرد جوان به پاس محبتی که در حق من کردند بعد از سال ها و در عین ناباوری پزشکان صاحب فرزندی شدند  به نام اشکان ! من و اشکان در کنار هم بزرگ و بزرگتر شدیم و او همیشه مهدی را در ذهنم تداعی میکرد ...هر دو با فاصله سنی 5 سالی که داشتیم به دانشگاه رفتیم اما اشکان در امر ازدواج موفق تر بود و در همان اولین سال های ورود به دانشگاه عاشق یکی از همکلاسیهایش شد و بعد از مدتی اشکان و مینا با هم ازدواج کردند .

مینا برادری به نام مهدی داشت که همیشه به دلیل بیماری از جمع فرار می کرد و علارغم استعداد فراوانش در کنج خلوتی مینشست....دلم به حالش می سوخت چرا یک جوان با استعداد تنها به دلیل بیماری و ترس از مسخره شدن باید در جمع هم سن و سال های خودش نباشد؟؟؟  اتفاقا رشته من و مهدی به هم نزدیک بود و برای پایان نامه ام مجبور شدم از او کمک بگیرم ! سخت بود برایم من با این همه روابط عمومی بالا و او یک پسر گوشه گیر!!

او هم بیچاره در رودرواسی خانوادگی گیر افتاد و قبول کرد کمکم کند ...چند وقت گذشت  و بالاخره بعد از ماه ها تلاش پروژه پایان نامه ام با کمک مهدی تمام شد و او در یک در خواست غیر منتظرانه من را غافلگیر کرد !

از من خواهش کرد به یک کافی شاپ برویم بعد از سکوتی نسبتا طولانی از من خواست که کادویش را قبول کنم ! ابتدا که قبول نمیکردم اما عاقبت با سماجت های او کادو را باز کردم و گردنبندش را  به گردن آویختم بعد کادوی بزرگتری پیش روی خودم دیدم آن را هم باز کردم ... در حالی که من از تعجب خشکم زده بود مهدی می گفت این کادو واسه من خیلی با ارزش تره چون یادگاره عزیزی هست که خیلی دوستش داشتم !  و من از این طرف تر !!

یک عروسک بود چقدر آشنا درست مانند عروسک  کودکی ام اما نه! خودش بود درست با همان مشخصات باورم نمی شد در هجوم خاطره ها  از حال رفتم وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بودم و مهدی با حالت اضطراب از من می پرسید: یه دفعه چی شد؟  الان حالت خوبه؟ ازش پرسیدم این عروسک رو از کجا آوردی؟ بهش گفتم: اینو یه روز توی یه زلزله از دست یه دختر بچه نگرفتی که خواهرت بود ؟ در نهایت ناباوری و بهت هر دو فهمیدیم که ما همان خواهر و برادر گمشده از هم هستیم. خدا را شکر کردم که جواب دعاهایم را بی پاسخ نگذاشت و او را به من رساند!!! اما خوشحالی ما دیری نپایید.

 بعد از این خبر خوش جشن عروسی اشکان و مینا برپا شد  و در همان شب مهدی حالش بهم خورد و در بیمارستان بستری شد و دکتر گفت هر چه زودتر باید پیوند قلب انجام شود!! اما مدت ها بود که او در لیست انتظار بود ولی قلبی برایش پیدا نمیشد ...آن شب با اصرار مهدی عروس و داماد به عروسی بازگشتند و بعد از پایان جشن به ماه عسل رفتند...و باز امتحان الهی دیگر در انتظار ما بود!!! اشکان و همسرش در راه بازگشت تصادف کردند و مینا در دم جان باخت و اشکان به کما رفت و بعد از مدتی مرگ مغزی شد !!!! روزهای سختی بود هر دو برادرم روی تخت بیمارستان در جلوی چشمانم در حال پرپر شدن بودند که مددکار اجتماعی آمد و پیشنهاد کرد قلب برادرم را به برادر دیگرم پیوند بزنند!!!! در نهایت ناباوری و در پی تلاش های مددکار اجتماعی برای آشنایی ما با پیوند و نتایج آن قلب اشکان به مهدی پیوند خورد و او به دنیا بازگشت تا هم جای اشکان را پر کند و هم سال های نبودنش را برای من !

 و این بود حکمت خداوندی!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٢

نیمه لبخند -
 
    

به زمانی فکر می کرد که زندگی دررگهایش جریان داشت

اکنون آخرین نفس هایش بی حوصله می امدندومی رفتند

خاطرات فکرش راورق می زد

جوان بودوپرشور

رعناوزیبا

اوهم مثل اوبود

درکنارهم همسایگی می کردند

کودکیشان باهم بود

بزرگترکه شدند قلبهایشان هم همسایه شد

لبخندی برصورتش نقش بست همیشه می گفتند زیبا می خندد

ماسک روی صورتش نمی گذارد لبخندش کامل شود وتلخی را بانفسی تاعمق وجودش می برد وفصل تلخ را آغاز می کند

با یک زمین افتادن وسردرد ساده وچندتا آزمایش شروع شده بود

چه زود تاریخ رفتن معین شد,فقط... چندماه

درهمان حال رفتن دیگری برایش دردناک  شد

چندروز تلخی وآه واشک ودلیل بی دلیلی و...جدایی

به قول خودش اینطوربرایش بهتربود

او باورش نشده بود

باهرزحمتی که بود آن دلیل بی دلیل را فهمید

حرکت کرد

درراه فکرش جزاو نبود

آمبولانس سریع وارد بیمارستان شد

اوتصادف شدیدی کرده بود

پرستاراونیازبه پیوندقلب دارد, سریع آماده اش کنید

هنوزنیمه ی لبخند بر صورتش نشانی ازتپش زندگی بود

اما قلبش درسینه ی او می تپید


 

 

 

 

 

 

 

 

 

٣

بهار بی من -
 
    

نمی دانم دقیقا چقدر گذشته است

آخرین باری که به بیرون نگاه کردم اوایل بهار بود، فصل دوست داشتنی من!

خورشید در آسمان آبی ای که حتی تکه ای ابر عظمتش را لکه دار نکرده بود می تابید ، چمن های سبز خوشرنگ تازه سر از خاک برآورده بودند و شکوفه های سپید سیب باغ روبروی بیمارستان مغروارانه زیبایی خود را به رخ می کشیدند. همه چیز آنگونه بود که دوست می داشتم ، اما " من " دیگر متعلق به اینجا نبودم!

تا به حال اینگونه بهار را سنگدل ندیده بودم. منی که تمام عمر زیبایش را می پرستیدم ، حال بی خیال من در کار عاشق کردن معشوقان تازه اش شاد بود. این نکته سخت آزارم می داد ولی باید قبول میکردم. بهاری که آن را برای خود می دیدم تنها برای من زیبا نبود!

حال باید اواخر بهار باشد ، این را از رفتار خواهرم فهمیدم . یک هفته ایست که دیگر با لباس مدرسه به ملاقاتم نمی آید. دوستانم هم کمتر به من سر میزنند. شاید مشغول امتحانات خود باشند. شاید هم... شاید هم مرا دیگر فراموش کرده اند

شاید مادرم تنها کسی باشد که مرا فراموش نکرده ، و شاید هم تنها کسی که وضعیت مرا هنوز درک نکرده است . هرچند برای خودم نیز تا زمانی این وضعیت غیر قابل باور بود . اوایل تصور میکردم در یک خواب طولانی خسته کننده بسر می برم و مجبور بودم ساعت ها به خود نگاه کنم و تعداد نفس کشیدن هایم را بشمارم. تا آنکه آن روز بهاری پزشکم به بالای سرم آمد و وضعیت مرا برای مادرم شرح داد.

مادرم تنها لبخند میزد ، از نگاهش معلوم بود که حرف های پزشکم را باور نمی کند و او را یک احمق میداند. اما من جواب سردرگمی های این مدت خود را گرفته بودم! دقیقا آنچیزی که حتی یک لحظه نمی خواستم به آن بیندیشم!

اندوه فراوانی سراسر وجودم را پر کرده بود ، کارها و آروزهایی که در سر داشتم پیش چشمانم یک به یک می گذشتند و من با حسرت تنها در انتظار آینده و سرنوشت خود می توانستم باشم ، سرنوشتی که دیگر تغیر آن در دستم نبود!

کم کم توانستم آنچه برایم اتفاق افتاده بود را باور کنم ، احساس می کردم دیگر متعلق به هیچ کجا نیستم ، دنیا برایم بسیارتنگ و کوچک گردیده بود حتی کوچکتر از اتاقی که در آن خوابیده بودم تصمیم گرفتم از خود و اتاقی که در آن بودم دل بکنم و دنیای بیرون را لمس کنم.

از سوی در اتاق نور شدیدی به خارج می تابید ، من تصمیم خود را گرفته بودم به سوی در حرکت کردم و از آن گذشتم. ناگهان احساس رهایی تمام وجودم را پر کرد ، گویی به مانند پری گردیده بودم که با نسیمی آرام بی اختیار به هرکجا میرود. تصمیم داشتم یک بار دیگر به خانه ی مان سری بزنم... کم کم از شدت نور اطرافم کاسته شد ، وقتی به اطراف نگاه کردم خود را در خانه ی مان دیدم ، همه جا آرام و ساکت به مانند قبل بود تنها عکسی جدید از من روی میز آشپزخانه مان قرار گرفته بود. ساعت ، شش صبح را نشان می داد اما دیگر زمان برایم بی مفهوم می نمود ، گویی می توانستم در هر لحظه هر کجا باشم ، تنها کافی بود تصور کنم کجا می خواهم باشم و خود را در آنجا می دیدم.

پس به هرکجا که می خواستم سر زدم ، خانه ی تمام دوستانم ، شهرهای مختلف ، حتی در موزه لوور ، در برابر نقاشی شهر شلوغ جنتله بلینی با حوصله ایستادم و تک تک افرادش را از نظر گذراندم این کار ها برایم به نظر به طول چشم زدنی می نمود. من در دنیایی بی زمان بودم!! .

همچنان شناور در زمان و مکان بودم که ناگهان اطرافم رو به سیاهی نهاد و در تاریکی ای مطلق قرار گرفتم. در خود احساس خفگی می کردم ، گویی نیرویی عظیم از همه طرف در حال فشار به من بود و من در زیر آن در حال له شدن بودم. احساس می کردم با سرعت بسیار زیادی در حال کشیده شدن هستم. احساس درد و وحشت فراتر از حد تحمل بود اما حتی توانایی فریاد زدن را نیز نداشتم. ناگهان در پیش رویم تصاویری نا مفهوم نقش بست آرام آرام متوجه آن شدم که در حال مشاهده ی تصویر زندگی خود هستم از لحظه آغاز تا کنون ، تمام لحظات با تمام جزئیات یک به یک از پیش رویم می گذشت و تمام آنچه برایم گذشته بود را مشاهده کردم در حالیکه به نظر چند ثانیه ای بیش به طول نکشیده بود.. و دوباره در تاریکی مطلق کشیده میشدم...

ناگهان صدایی رسا سنگینی سکوت اطرافم را شکست

" صبر کن!. "

و به یکباره از حرکت افتادم ، درد شدیدی همچنان آزارم میداد ، شدت درد به گونه ای بود که به سختی می توانستم بر روی آنچه که میشنوم تمرکز کنم.

صدا ادامه داد:

"هنوز تمام نشده!! .."

صدایی دیگر که بسیار خشن و زمخت می نمود و از فاصله نزدیک تری به گوش میرسید با حالتی بی تفاوت گفت:

" یکی دیگر از پیروانم! " .

سپس به صورت مشمئز کننده ای شروع به خندیدن کرد.شادی در صدا موج میزد ، اما شادی او باعث وحشت من میشد. او چه کسی می توانست باشد؟.

بار دیگر صدای اول رسا تر از پیش گفت:

" ابلیس! هنوز تمام نشده!!  "

ترس سراسر وجودم را احاطه کرده بود ، من در حال کشیده شدن توسط ابلیس بودم!

ابلیس در پاسخ گفت:

" دوزخ سزای پیروان من است!(2) او همیشه مرا پیروی می کرد ، برایش ناراحت نباش او نه به خدا اعتقاد داشت و نه جهان دیگر! پس حال هیچ راه گریزی ندارد"

سپس با خنده گفت:

"مگر آنکه تمام جهانیان را نجات دهد!ـ "

صدا در پاسخ گفت:

" آنکس که زنده سازد کسی را گویا زنده ساخته است همگی را" (3)

ناگهان احساس کردم فشار وارد به من در حال کاسته شدن است ، اطرافم در حال روشن شدن بود ، من باز در اتاق خود در بیمارستان بودم. هوا کاملا تاریک بود و تنها نور چراغ کوچک بالای تختی که در آن خوابیده بود اتاق را قابل دیدن کرده بود. دستگاهای مختلفی که به بدنم وصل شده بود همچنان در حال کار بودند و من همچنان بی هیچ تغییری برروی تخت خوابیده بودم.

یاد آن روز بهاری افتادم که پزشکم به مادرم گفت:

" متاسفانه پسر شما دچار مرگ مغزی شده است، و این بدین معنی است که هیچ امیدی برایش برای بازگشت به زندگی وجود ندارد . هرچند توسط این دستگاها می توانیم زندگی نباتی اش را تا زمانی حفظ کنیم اما در واقع پسر شما از دنیا رفته! اما شما می توانید با اهدای اعضا ی پسرتون باعث زندگی دیگران بشین "

یادم می آید مادرم تنها خنده ای عصبی میکرد ، و به گونه ای رفتار می نمود که کودکی چرندیاتی را تحویل او داده بود. او حتی حاضر به قبول مرگ من نبود، چگونه می توانست اعضای بدنم را به دیگران ببخشد؟

لحظاتی قبل من در حال انتقال به دوزخ بودم ، اما صدا گفت با نجات زندگی کسی می توانم از دوزخ نجات یابم ..

پیش از این هیچ احساسی نسبت به بدن خود نداشتم ، من دیگر مرده بودم! و بدنم برایم به مانند عضوی قطع شده و بی ارزش از خود می مانست ، اما حال تبدیل به یک گنج برایم گردیده

آیا می تواند بدن من با نجات دادن کسی باعث نجات من گردد؟

 

* (1) آیه 18 اعراف

گفت برون شو از آن نکوهیده رانده شده پس هر کس از تو پیروی کند از آنان قطعا دوزخ را پر می سازم

 

* (2) آیه 32 مائده

هرکس بکشد کسی را نه در برابر قتل کسی یا تبهکاری مانند آنست که بکشد همگی مردم را و آنکس که زنده سازد کسی را گویی زنده ساخته است همگی را

 


 
comment نظرات ()

 
عادل فردوسی پور دستگیر شد 100% واقعی
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

 

خبر:
عادل فردوسی پور معروف به عادل نود و باندش که قصد بر اندازی ورزشی را داشتند متلاشی شد!
مدیر شبکه سه فعالیت عادل فردوسی پور در آن شبکه را تکذیب کرد!
یک منبع آگاه:عادل فردوسی پور مدارک محرمانه تیم ملی را در اختیار آمریکا قرار می داد!
عادل فردوسی پور در راه زندان به دلیل سرما خوردگی درگذشت!


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

با تشکر از برو بچس

Bia2bnd.com


 
comment نظرات ()

 
شغل دوم مجریان ورزشیh6sports
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com

بعد از هر اتفاق در برنامه 90، به خصوص بعدا اتفاقات جنجالی در این برنامه، یک موضوع مطرح می‌شود؛ آیا این آخرین برنامه عادل فردوسی‌پور بود؟ و هر بار معمولا اتفاق خاصی نمی‌افتد. طوری که این برنامه سال 78 پابرجاست و البته با بودن عادل فردوسی‌پور همچنان جذاب.

 


او با الگو برداری از گزارشگران خارجی مثل جان ماتسن انگلیسی و با استفاده از نبوغش خیلی زود گزارشگرانی چون جواد خیابانی را کنار زد. او بعدها برنامه 90 را پایه‌گذاری کرد؛ برنامه‌ای که هم مجری آن است و هم تهیه‌کننده‌اش.

البته در مورد فردوسی‌پور نمی‌شود گفت که آیا گزارشگر فوتبال شغل اولش است و اجرای برنامه 90 شغل دومش یا برعکس. در نگاه علاقه‌مندان به فوتبال او به غیر از این دو کار، شغل دیگری ندارد.

فردوسی‌پور اما در نشریات مکتوب هم دست دارد. او که اتفاقا کار فوتبال را با گزارش‌نویسی در روزنامه‌های ورزشی شروع کرد، در حال حاضر با یک ماهنامه خارجی همکاری می‌کند.

مجله ورد ساکر یکی از نشریه‌های معتبر در دنیای فوتبال به حساب می‌آید، جایی است که گاهی فردوسی‌پور از فوتبال ایران در آنجا می‌نویسد. او البته یک روز در هفته هم فارغ از مسائل فوتبال به دانشگاه صنعتی شریف می‌رود تا به تدریس زبان انگلیسی بپردازد؛ روز سه‌شنبه.

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Comادامه مطلب را ازدست ندید...

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.com

بعد از هر اتفاق در برنامه 90، به خصوص بعدا اتفاقات جنجالی در این برنامه، یک موضوع مطرح می‌شود؛ آیا این آخرین برنامه عادل فردوسی‌پور بود؟ و هر بار معمولا اتفاق خاصی نمی‌افتد. طوری که این برنامه سال 78 پابرجاست و البته با بودن عادل فردوسی‌پور همچنان جذاب.

 


او با الگو برداری از گزارشگران خارجی مثل جان ماتسن انگلیسی و با استفاده از نبوغش خیلی زود گزارشگرانی چون جواد خیابانی را کنار زد. او بعدها برنامه 90 را پایه‌گذاری کرد؛ برنامه‌ای که هم مجری آن است و هم تهیه‌کننده‌اش.

البته در مورد فردوسی‌پور نمی‌شود گفت که آیا گزارشگر فوتبال شغل اولش است و اجرای برنامه 90 شغل دومش یا برعکس. در نگاه علاقه‌مندان به فوتبال او به غیر از این دو کار، شغل دیگری ندارد.

فردوسی‌پور اما در نشریات مکتوب هم دست دارد. او که اتفاقا کار فوتبال را با گزارش‌نویسی در روزنامه‌های ورزشی شروع کرد، در حال حاضر با یک ماهنامه خارجی همکاری می‌کند.

مجله ورد ساکر یکی از نشریه‌های معتبر در دنیای فوتبال به حساب می‌آید، جایی است که گاهی فردوسی‌پور از فوتبال ایران در آنجا می‌نویسد. او البته یک روز در هفته هم فارغ از مسائل فوتبال به دانشگاه صنعتی شریف می‌رود تا به تدریس زبان انگلیسی بپردازد؛ روز سه‌شنبه.

جهانگیر کوثری؛ تهیه‌کننده و مجری

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com

سینمایی‌ها او را به عنوان یک تهیه‌کننده فعال و مطرح می‌شناسند و فوتبالی‌ها به عنوان یک کارشناس فوتبال و مجری برنامه‌های ورزشی. البته کوثری همان بازیکن اسبق استقلال است که بعد از دوران بازی فوتبال، به گزارشگری فوتبال روی‌آورد. بعد‌ها در روزنامه همشهری استخدام شد و به عنوان دبیر سرویس ورزشی مشغول به کار شد.

او همین یکی دو سال پیش از موسسه همشهری بیرون آمد و به نظر می‌رسید که به همان کار تهیه‌کنندگی بپردازد. ولی زمانی که پیشنهاد برنامه ورزشی شبکه دوم سیما به دستش رسید، نتوانست از آن بگذرد.

 


کوثری حالا مدتی است نام مجری برنامه «ورزش از نگاه 2» را یدک می‌کشد. در کنار آن البته سینما را رها نکرد و در حال حاضر نیز 3،2 فیلمی را تهیه‌کنندگی کرده که هنوز به مرحله اکران نرسیده است.

فیلمی مثل «میزاک» که در آخرین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و البته انتقادهای بسیاری را برانگیخت. طوری که از شخص کوثری هم انتقاد زیادی شد.

«حیران» نیز فیلم دیگری است که هنوز به نمایش عموم درنیامده و گفته می‌شود این فیلم هم چندان راضی کننده نیست. گفته می‌شود تهیه‌کنندگی شغل اول او است و مجری برنامه ورزشی شغل دومش.

جواد خیابانی؛ دفتر تبلیغاتی

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com
نام او یادآور گزارش‌های حماسی است که خیلی‌ها بر این باورند که جواد خیابانی پتانسیل این را دارد که از هر مسابقه یک حماسه بسازد؛ حتی از بازی‌های دسته چندم فوتبال ایران.

البته همه خیابانی را با گزارش مسابقه ایران-استرالیا به یاد می‌آورند. کسی که مثل بقیه گزارشگران فوتبال مجری برنامه‌ها چون فوتبال برتر نیز هست. او زمانی در نشریات مکتوب مشغول به کار بود. البته او هنوز هم به این کار علاقه‌مند است.

 

 

به خصوص به آمار و ارقام فوتبال لیگ برتر. برای همین سعی می‌کند بعد از پایان هر فصل فوتبالی یک مجله منتشر کند تا علاقه‌مندان به لیگ آمار مسابقه‌ها را در آرشیو خود داشته باشند. اما جالب است بدانید که در این نشریه بیشتر از هر چیزی آگهی‌ها توی چشم است و ظاهرا مجله‌ای تبلیغاتی است و در کنار آن آمار و ارقام لیگ دیده می‌شود.

البته اگر بدانید شغل دوم خیابانی چیست، مطمئنا به او حق می‌دهید. او یک دفتر تبلیغاتی دارد؛ با عنوان کانون آگهی و تبلیغات... ظاهرا زمانی که خیابانی در سازمان صدا و سیما حضور ندارد، می‌توانید او را در دفتر تبلیغاتی‌اش پیدا کند.

پیمان یوسفی؛ جام‌جم

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com
همه کار پیمان یوسفی در سازمان صدا و سیما خلاصه می‌شود. او که نامش همیشه بعد از گزارشگرانی چون عادل فردوسی‌پور، مزدک میرزایی و جواد خیابانی مطرح است، یکی از گزارشگران فعال این مجموعه به حساب می‌آید.

البته ممکن است برخی این جمله را مطرح کنند که «اگر او جزو گزارشگران فعال صدا و سیما است، پس چرا در برنامه‌های ورزشی کمتر دیده می‌شود؟» البته به آنها باید حق داد. چون این افراد احتمالا از فعالیت‌های پیمان یوسفی در شبکه جهانی جام‌جم مطلع نیستند. به گفته خودش به غیر از گزارشگری فوتبال در برنامه سازی برنامه‌های ورزشی مشغول به‌کار است.

 


یوسفی می‌گوید: «در شبکه جام‌جم کار تهیه‌کنندگی می‌کنم. در دو برنامه گزارش ورزشی و گزارش فوتبال لیگ یک مشغول هستم. البته گزارش ورزشی مثل همان برنامه فوتبال برتر شبکه 3 است. در این برنامه‌ها به عنوان مجری هم جلوی دوربین تلویزیونی می‌آیم.»

یوسفی در ادامه عنوان می‌کند که به غیر از آن، کار دیگری انجام نمی‌دهد:«بیرون از سازمان کار دیگری ندارم و البته تا حالا به این موضوع فکر نکردم که آیا می‌توانم داشته باشم یا نه.»

مزدک میرزایی؛ خبرگزاری فوتبال

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com

نه مثل فردوسی‌پور و یوسفی تهیه‌کننده برنامه‌ای است و نه مثل خیابانی در فعالیتی دیگر. فعالیت‌هایش نسبت به دیگر همکارانش کمتر است. از برنامه‌های ورزشی روزمره شبکه سوم سیما مثل بقیه سهم دارد.

البته با فردوسی‌پور و یوسفی همکاری‌هایی دارد. در برنامه 90 با فردوسی‌پور همکاری می‌کند و با یوسفی در برنامه لیگ یک در شبکه جام‌جم. مزدک میرزایی در حال حاضر با برخی از رسانه‌های مکتوب نیز همکاری دارد.


 

در روزنامه جام‌جم و سایت خبر آنلاین معمولا نویسنده گزارش لیگ قهرمانان اروپا است و البته مترجم مقالات ورزشی مجلات اروپایی هم به حساب می‌آید. به گفته خودش شغل دوم به آن شکل که گفته می‌شود، ندارد. اما مدتی است که ایده‌ای را در سر می‌پرواند.

اینکه می‌خواهد گردانده یک سایت ورزشی باشد. ظاهرا این موضوع از دغدغه‌هایش به حساب می‌آید و در آینده مطمئنا از آن خواهید شنید.

البته از اینکه او مسوول یک خبرگزاری تخصصی فوتبال است. گفته می‌شود او با همکاری یکی دو نفر از دوستان مطبوعاتی‌اش دست به چنین کاری خواهد زد. در هر حال، آنطور که پیداست میرزایی به قدری به ورزش و البته به فوتبال علاقمند است که ظاهرا هرگز نمی‌خواهد کار دیگری انجام دهد.

رضا جاودانی؛ وکیل پایه یک

بیا تو بندر.کام  WwW.Bia2BNd.Com

رضا جاودانی خود را به عنوان مجری برنامه‌های ورزشی شبکه سوم سیما مطرح کرد. بعدها مجری برنامه «دایره طلایی» شد که گفته می‌شد این برنامه کپی‌برداری از برنامه 90 است؛ با این تفاوت که برنامه «دایره طلایی» اختصاص دارد به ورزش کشتی.

 

 

 

این برنامه همچنان ادامه دارد. کسی که مجری برنامه فوتبال برتر، لیگ قهرمانان اروپا و... نیز هست. یعنی می‌شود همه اینها را به فعالیت‌های رسانه‌ای او اضافه کرد. جالب اینکه همه این کارها برای جاودانی به عنوان شغل دوم مطرح است.

به این ترتیب که او وکالت را شغل اول خودش می‌داند. وکیل پایه یک دادگستری است و نکته اینجاست که فعالیت رسانه‌ای را زودتر شروع کرده. وکالت جاودانی عمر زیادی ندارد و ظاهرا با همکاری یکی از دوستانش می‌خواهد شغل اولش را ارتقا ببخشد.

برای همین دوستش که در این کار است، نقش بسیاری در این راه خواهد داشت. به هر حال، بعدها احتمالا از شغل اول جاودانی بیشتر خواهید شنید.


 
comment نظرات ()

 
سیندرلا(خنده)
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد .
بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟
سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .......
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد .... سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .
سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره.......
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد .
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند


 
comment نظرات ()

 
میدونی چرا منشیمو اخراج کردم
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

WwW.Bia2BND.Com | بیا تو بندر

صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم سکرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!“
از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود.
تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“
” خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.“
برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.
وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“
وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم... دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم.“
”خواهش می کنم“ در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارک “ رو می خوندند.
... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!


 
comment نظرات ()

 
زخم های عشق
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

  

در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از
روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم
ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند



 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.
یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند .
اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کردروزها و هفته‌ها سپری شد
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .
بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببینددر کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

حدس بزنید چه کسی در راس دنیا نشسته است؟

جورج بوش؟؟؟؟ نه!

اوباما؟؟؟؟؟ نه بابا

بیل گیتس؟؟ نه! اونم نیست....

برو پائین تا بفهمی

.

.

.

.

.

.

.

.

نه عزیزم !!...
کارگر هندی که روی جرثقیل روی بلندترین برج جهان در امارات داره کار میکنه


i3e9a8.jpg


 
comment نظرات ()

 
داستان سیبی که سیب شد
نویسنده : حسین قاسم زاده - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد فکر کرد که چقدر بد شانس است و آن جا را برای همیشه ترک کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را نقاشی کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد مرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را با لذت خورد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد توشه ای از علم سیب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفابخش ساخت برای اثبات توانگری خویش در آن چه مردم معجزه طب می نامیدند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
گفت: این سیب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
 با تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود ، سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا!
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
سفری کرد به دل ذرات نهان سیب تا فلسفه جهان را در آگاهی از پیوند ذرات آن بیابد.

یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسیم کند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد گفت: من هم مثل تو از ریشه و خانواده ام وامانده ام و آن یگانه سیب، همدم یک عصر گاه آن مرد تنها شد.

یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بد بینانه دیگران طراوت سیب را پژمرده نکند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به جنگ با آدمی بر می انگیزد و آن درخت را قطع کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد شعری درباره یک سیب نوشت:

 
 زندگی یک سیب است، گاز باید زد با پوست ...

منبع:bia2bnd.com


 
comment نظرات ()